شبکه مجازی خیرین کشور
  •   چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
پزشکان بدون مرز             همدلی             اعتبار ۱۵ میلیارد ریالی خیر شهرضایی برای نذر اشتغال             شرایط و نحوه نظارت سازمان اوقاف در موقوفات خاص             آنچه باید درباره قوانین وقف بدانیم             آغاز به کار شبکه ملی موسسات نیکوکاری و خیریه در آینده نزدیک             جایگاه وقف و امور خیریه در قوانین اساسی ایران و مصر             قوانین وقف             حمایت بانک سامان از بازارچه خیریه زنجیره امید             هزینه 200 میلیارد تومانی تامین اجتماعی برای بیماران دیابتی             شرایط متولی وقف             احداث بیمارستان 50 تختخوابی سرطان بابل با همت انجمن نیکوکاری سرطان             مشاوره حقوقی وقف             به زبان سعدی             ایجاد ۱۲۶ هزار فرصت شغلی توسط کمیته امداد در سال گذشته             آکسفام             جرس قافله…             هزینه کرد سالانه ۴۰ هزار میلیارد تومان در امور خیرو عام المنفعه            

آخرین اخبار

آخرین همایش ها

جمعه 23 خرداد 1399
0
نان آوران کوچک پشت چراغ قرمزگروه جامعه: در همین روز های گرم تابستانی بود که خیابان ولیعصر را برای پیاده روی انتخاب کردم و از چهارراه پارک وی به سمت میدان ونک راه افتادم. در حین پیاده روی حسابی غرق در افکارم بودم و حتی متوجه نشدم که کِی به میدان ونک رسیدم در همین حین یک نفر از پشت چادرم را کشیده شد و صدای کودکانه ای به گوش رسید؛ خاله برام یه چیز می خری.نگاهی به سرتاپایش انداختم لباس های بی قواره و کثیفی بر تن داشت دستان و لای انگشتانش همگی سیاه شده بود و انگار مدت ها از زمانی که آب به تنش خورده بود می گذشت، قد و قواره کوتاهی داشت معلوم بود هنوز سنش به سن مدرسه رفتن هم نرسیده است، اما در کف خیابان مانند مردان عیال وار به دنبال پیدا کردن پول بود.چند ثانیه براندازش کردم، داشتم به دنیای بی رحم امروز فکر می کردم، دنیایی که این کودک را به جای بازی کردن و شیطنت با همسالانش در کوچه و خیابان، برای کار به میدان آورده و مجبور است صبح ها و شب ها در همین حوالی ونک و یا خیابان های دیگر فال بفروشد. او همسن خواهرزاده ام به نظر می رسید و لحظه ای مقایسه دو کودک هم سن اما با دو جهانی متفاوت مرا به عالمی دیگر برد.صدایی کودکانه اش مرا از آن عالم جدا کرد؛ خاله...خاله...شنیدی چی گفتم؟! یه چیز می خری من بخورم؟!از سماجتش خنده ام گرفت، با لبخندی بهش گفتم: تو چند سالته؟اما انگار کارکردن در خیابان و سرکله زدن با آدم بزرگ ها کمی جسورش کرده بود و با جسارت خاصی، گفت: چی کار به سن من داری مگه سنمو بگم خوراکی بیشتر می خری؟دیدم حرف زدن با این کودک و بحث کردن باهاش نتیجه اش این می شود که من کم میارمو و این کودک برنده می شود پس بدون سئوال زیادی گفتم: چی میخوای برات بگیرم؟ با لحن به اصطلاح داش مشتی ای، گفت: هرچی کرمته! ساندویچی...پیتزایی، چیزی. پول زیادی همراهم نبودم، خجالت کشیدم که حالا نمی توانم یه چیز دندان گیری برای این بچه بخرم. بهش گفتم: خاله جون من پول زیادی ندارم ولی می تونم یه شیرکاکائو با پچ پچ بخرم و دوتایی بشینیم اینجا بخوریم. فوری بدون هیچ چک و چونه ای قبول کرد و منم سریع از یک سوپری در همان اطراف دوتا شیرکاکائو و دوتا پچ پچ خریدم و نشستیم یک گوشه ای شروع به خوردن کردیم. کم کم که داشت گازهای بزرگش را به پچ پچ میزد و لذت می برد فرصت را غنیمت شمردم و تمام سئوالاتی که در ذهنم داشتم ازش پرسیدم.اما این را هم بگویم که این دفعه اول ازش نپرسیدم چند سالته! انگار از این سئوال زیاد خوشش نمی آمد. از کارش که از ساعت چند میاد تا ساعت چند اینجاست پرسیدم. یا یکی از سئوالاتم درباره پدر و مادرش بود که کجا هستند و چه می کنند؟ یکم مِن مِن کرد انگار داشت با خودش می گفت عجب دختر پورویی یه شیرکاکائو خریده و داره هی منو سئوال پیچ می کنه. یکم این ور اون ور کرد و قبل از اینکه جواب سئوالامو بدهد گفت: خاله شغلت چیه؟ گفتم: خبرنگارم. گفت پس همونه داری خبر منو درمیاری .از بچه های دهه نودی جزء این توقع نمی رفت و اطرافم کودکان این چنینی زیاد دیده بودم و این مدل حرف زدن ها از این بچه ها بعید نبود، اما این پسر بچه که بعد از آن فهمیدم اسمش "رضا" است جور دیگری بود. نگاهش، حرف زدن هایش، خاله خاله گفتن هایش بدجور بر دلم نشسته بود و دلم رِضا نمی داد از هم نشینی با او دست بکشم.کم کم باهام رفیق شد وقتی هم که رفیق شد شروع کرد به حرف زدن و حالا حرف نزن و کِی بزن. از همه چی برام گفت؛ مثلا گفت که پدرش معتاد بوده آنها را رها کرده و رضا و خواهرش هردو مجبور هستند برای تامین هزینه های درمانی بیماری مادرش کار کنند. خواهرش هم مانند او فال میفروخت اما نه در آن محدوده ای که رضا کار می کرد، بلکه در منطقه دیگری از تهران که الان یادم نیست دقیقا کجا را گفت.راستی رضا برخلاف ظاهرش که کم سن به نظر می رسید آنقدرها کم سن نبود من در نگاه اول فکر کردم سن و سالش مانند خواهرزاده ام است اما بعد از صحبت هایش فهمیدم که دوسالی است که از سن مدرسه رفتنش می گذرد اما هنوز موفق به نشستن بر پشت نیمکت های چوبی مدرسه، ورق زدن کتاب های درسی و جواب پس دادن به معلم نشده است.
درج اطلاعات ستاره دار (*) الزامی است.
verification
سبد عرضه و تقاضای نیکی

سبد عرضه و تقاضای نیکی

Item removed. Undo